یعقوب لیث
او دزدی ماهر بود.و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بود.روزی با هم نشسته بودند و
گژ می زدند.در حین صحبتها یشان گفتند:چرا ما همیشه با فقرا و آدمها ی معمولی سرو کار داریم.
و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون می آوریم؟بیایید :اینبار خود را به خزانه سلطان بزنیم. که تا
آخر عمر برای مان بس باشد.البته دسترسی به خزانه سلطان هم کار آسانی نبود.آنها تمامی راه ها و احتمالات را بررسی کردند.این کار مدتی فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود.
تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیداکردند.و خود را به خزانه رسانیدند.خزانه پر بود از پول و جواهرات
قیمتی و....آنها تامی توانستند از انواع و اقسام طلاجات وعتیقه جات در کوله ها ی خود گذاشتند،
تا ببرند.در این هنگام چشم سر کرده باند به شئ درخشنده و سفیدی افتاد. گمان کرد
گوهر شب چراغ است.نزدیکش رفت آن را برداشت و برای امتحان به سر زبان زد.معلوم شد
که نمک است.
بسیار ناراحت و عصبانی شد.و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانی زد.بطوری که رفقایش
متوجه شدند.و دلیل را پرسیدند.:گفتند چی شده؟
او گفت: افسوس که تمام زحمت های چند روزه ما به هدر رفت.و ما نمک گیر سلطان شدیم.
من ندانسته نمکش را چشیدم.و دیگر نمی توان مال و دارایی پادشاه را برد.از مردانگی و مروت
به دور است:گه ما نمک کسی را بخوریم و نمکدان را بشکنیم.و...
آنها در آن سکوت شب،بدون اینکه کسی متوجه شود .دست خالی بر گشتند.
صبح که شد،نگهبانان تازه متوجه شدند که شب خبر هایی بوده است.سراسیمه جواهرات را برسی
کردند.دیدند که کم و کاستی ندارند.و دزد خزانه را نبر ده است.!!!!!!!!!!!!!!
سرانجام خبر به گوش پادشاه رسید.و خود از نزدیک تمام ماجرا را مشاهده کرد.
این قدر این کار یرایش عجیب بود،که انگشت ،به دهان گرفته ،و با خود می گفت :عجب :
این چگونه دزدی است؟برای دزدی آمده.و با آنکه می توانسته،همه چیز را با خود ببرد،ولی چیزی
نبرده است.؟!!آخر مگه میشه؟چرا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
لذا پیام داد :هر کس شب گذشته به خزانه آمده،در امان است.او می تواند نزد من بییاید و
بسیار مایلم او رلا ببینم.
سر کرده دزد ها که خبر را شنید ،با دوستان خود مشورت نمود.و در نهایت به خدمت سلطان رسیدند.
و خود را معرفی کردند.سلطان با تعجب از آنها پرسید: آیا این کار شما بوده؟
سر کرده گفت:آری.. سلطان پرسید :چرا آمدی دزدی.با اینکه می توانستی همه جواهرات را ببری
ولی نبردی؟
او گفت:چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم.و سپس ماجرا رابیان کرد.
سلطان به قدری عاشق وشیفته ،کرم و بزرگواری او شد که گفت:حیف است که جای انسان
نمک شناسی ،مثل شما جای دیگری باشد .لذا حکم خزانه داری را به او داد.
او یعقوب لیث صفاری بود.که پس از چند سال حکم رانی سلسله صفاریان را پایه گذاری کرد.
یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ ایرانی نخستین شهریار ایرانی پس هز حمله تازیان به ایران می باشد.
آرامگاه یعقوب لیث صفاری در روستای شاه آباد در ۱۰ کیلو متری دزفول به طرف شوشتر می باشد.
ودر نزدیکی مزارش ،باقی مانده های شهر گندی شاپور وجود دارد.
ای ایرانی آیا تا کنون از آرامگاه ایشان بازدید کرده اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روحش شاد و جاویدان